عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

برای دختر گلم...

مامانی ..... دختر یکی یه دونه ام                سارینای گلم....... سعی کن در زندگی ات... دو چيز را هميشه به ياد داشته باشی: يكي خدا و ديگري مرگ   دو چيز را فراموش كنی:   بدي ديگران در حق خودت خوبي خودت در حق ديگران   چهار چيز را بيش از پیش نگهدا ری : دلت را در سر نماز شكمت را در سر سفره ديگران زبانت را در جمع دوستان چشمت را در خانه دوست ...
9 مهر 1391

فرشته 17 ماهه من و بابایی...

عزیز دلم، 24 شهریور 17 ماهگی ات پر شد و وارد 18 امین ماه زندگی ات شدی.... فرشته مهربون مامان محدثه و بابا محمد سارینای نازم... 17 ماهگی ات مبارک     عاشــقٍ آن لحــــــظه ام، که کنارت هستــــــــم، و کودک درونـــــــم از اشتیاق با تـــو بودن، می خــــواهد زمین و زمان را بهـــم بریزد.     فقط و فقط خدا رو شکر می کنم به خاطر این همه خوشبختی...   به خاطر این خانواده مهربون 3 نفره ای که داریم....   به خاطر داشتن یک همسر خوب و مهربون و صبور و دختر نازم سارینا جون...   عزیزم، خیلی...
6 مهر 1391

سارینا جووونم در 17 امین ماه زندگی اش + روز دختر ...

عزیزم، دختر گلم، در هفدهمین ماه زندگی ات بیشترین تغییراتی که به چشمم اومد این ها بود: یکی از تغییرات خیلی خیلی خوب که در شما ایجاد شده این هست که صبحانه ات یکی از کامل ترین وعده های غذایی ات شده (اگه خودم چشمت نزنم) ، از وقتی که تقریبا دندون های آسیاب ات جوونه زده و جویدن برات آسون شده، صبحانه ات رو لقمه های کوچولوی کره عسل یا خامه عسل بهت می دم ( کلا از شیرینی عسل خوشت میاد) و چون بیشتر مواقع من و شما موقع صبحانه خوردن تنها هستیم، خیلی قشنگ و راحت کنارم می نشینی و با ذوق کامل لقمه های کوچولو رو خودت می جوی و می خوری و اگر اطرافمون کمی شلوغ باشه یک کمی به سختی لقمه ها رو از دستم می گیری و به دنبال شیطونی هستی... با اینکه خانو...
6 مهر 1391

تاخیر یک ماهه...

عزیز دلم، سارینای مامانی ... تقریبا یک ماهی می شه که مطلب برات نگذاشتم... خودت می دونی که تنبلی نکردم و علت اون رفتن چند روزه مون به تهران بود و بعد از برگشتن هم درگیر کارهای اسباب کشی خونه مامانی منیژه شون بودیم .... ایشالاه جبران می کنم و کارها و تغییرات این یک ماهه ات رو برات می نویسم... بله عزیزم تقریبا هفته سوم شهریوربا عمه راضیه شون و عمو مهدی و عمه مریم شون به تهران رفتیم ( البته چند ساعت قبل از حرکت مون به سمت تهران، جشن کوچولویی رو برای اولین سالگرد ازدواج عمو مهدی و زنعمو ایمانه گرفتن که کیک خوشمزه ای رو خریده بودن و خوش گذشت .... با این که یک کمی دیر شده ولی از همین جا من و بابایی و سارینا جون به عمو مهدی ...
3 مهر 1391

سارینا جونی تو حمام ...

           مامان رفته تو حمام                                          نی نی رو برده همراش مامان تا دوش باز کرد                                          نی نی صابونو برداش  &nbs...
8 شهريور 1391

تولد یک سالگی وبلاگ سارینا جوووون مبارک...

یک سال گذشت.....     یک سال پیش در 4 اردیبهشت بود که اولین مطلب وبلاگت رو برات ثبت کردم و تا امروز سعی کردم بیشتر اتفاقات و تغییرات زندگی ات رو برات تو وبلاگت بنویسم و به امید روزی هستم که ایشالاه وقتی خودت بزرگ شدی بتونی این راه رو ادامه بدی.... از خدا می خوام عمری بده و روزی رو ببینم که سارینا جونم بزرگ شده و خوندن یاد گرفته و داره مطالب وبلاگش رو می خونه و لبخندی روی لبهاش نقش بسته.... برات می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بدونی که چه قدر دوستت دارم، چه قدر عاشقانه بزرگت کردم و شدی تموم دنیای مامان و بابات.... عزیزم خیلی دوستت داریم ... در اینجا از فرصت استفاده می کنم و یک تشکر ویژه و خسته نبا...
5 شهريور 1391

سارینا جون در تهران... ( عید فطر )

    و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم ....  "   اللهم عجل لولیک الفرج   "    عزیزم، به امید اینکه یک شنبه عید فطر باشه، شنبه شب ( ٢٨ خرداد) به طرف تهران حرکت کردیم و بعد از اذان مغرب به خونه عمه فرزانه شون رسیدیم و افطاری رو اونجا خوردیم . به محض ورود یک کمی غریبی کردی ولی کم کم با اطرافیانت آشنا شدی و بعد از یک ساعتی کاملا برات عادی شد و غریبی نمی کردی.... تقریبا نزدیک ساعت ١٢ شب بود،  از تلویزیون اعلام شد که فردا ( یک شنبه ) عید هست. همگی خوشحال شدیم، به ویژه بابا محمد چرا که مرخصی ن...
5 شهريور 1391